حكایت
در منزهة النواظر می آرد كه زنی پارسای در راهی میرفت جوانی پیش او رسید زن بسی با جمال بود جوان را دل در بند او شد گفت: ای سرپوشیده دلم بتو مشغول شد توانی كه یک ساعت مرا باشی؟ گفت: بلی ولیكن جای باید خلوت كه كسی ما را نه بیند. جوان گفت: مرا جای خلوت هست زن با آن جوان برفت چون بخانه خود بُرد در خانه رفتند و درِ خانه محكم كردند زن گفت: ای جوان نگفتی جای رویم كه كس ما را نه بیند. جوان گفت: اینک درها بسته است. زن گفت: ای جوان الم یعلم بان الله یری. چون این آیت بشنید بلرزید و نعره زد و بیهوش شد و زن از خانه بیرون رفت مدتی برآمد این زن بر در سرای آن مرد گذر كرد مردم را دید دران سرای میرفتند پرسید كه: این سرای ازان كیست و این مردم چرا در میروند گفتند: این سرای زاهدیست كه سبب توبه وی این آیت بود الم یعلم بان الله یری حكایت در روضة الخلد می آرد كه رئیس بصره را باغی بود چنانكه حكام را میباشد روزی بدان باغ خود درآمد زن باغبانرا بسی با جمال دید چنانكه گل از رشک رخسارش پیراهن در تن قبا میكرد و غنچه خندانش زهد زاهدان هبا میكرد باغبانرا به بهانه از باغ بیرون فرستاد و زن را گفت: درهای باغ دربند آن ضعیفه دانست كه با او قصد بدی دارد لحظه در پس درختی پنهان شد و باز آمد گفت: درها بستم اما یک در مانده كه هر چند میكنم نمیتوانم بست گفت: آن كدام در ست گفت: آن در كه خداوند میبیند مرد چون این سخن بشنید پشیمان شد و توبه كرد بخانقاه درویشان رفت و یكی از دوستان حق گشت