حكایت --- در ایمان آوردن بتقدیر نیكی و بدی كه از خداوندست عزوجل -۲
فرد درد او حسرتا كه بپایان رسید عمر# وین حرص مرده ریگ بپایان نمیرسد# چون میدانی كه منزلگاه تو گورست چرا چشم دلت از دیدن خطر كار آخرت كور است ای بیچاره سرگردان روی بطاعت كن و بداده حق قناعت كن تا كی در طلب بیش و كمی از كار سازی مرگ غافل و بیغمی شعر قناعت كن بقرص جو بترک نان گندم كن# ریاضت كش درین عالم دران عالم تنعم كن# چو پهلو می نهی بر خاک می پوشی كفن بر روی# برو خواجه بترک از جامه سنجاب قاقم كن نقلست كه شیخ جنید بغدادی رحمة الله وقتی كه از دنیا سفر میكرد اضطراب بسیار می نمود كار بجائی رسید كه مریدان بترسیدند گفتند ای شیخ ما را امید خلاص ببركت شفاعت تو بود این چندین اضطراب از چیست دلهای ما را بشكستی شیخ چشم بگشاد و گفت ای یاران من هفتاد ساله طاعت و شیخی خود را برین درگاه بموئی آویخته می بینم و تند باد بی نیازی وزان گشته و آنرا در اهتراز آورده اند ندانم بادِ رَدست یا بادِ قبول لحظه برآمد شیخ گفت الله و جان بحق تسلیم كرد غسَال در وقت غسل هرچند تكلف كرد كه بچشم شیخ رساند عاجز آمد و نتوانست هاتفی آواز داد كه ای غسال زحمت خود مده كه چشم جنید بیاد حق پیش شده جز بدیدار حق كشاده نشود فرد بوقت صبح قیامت كه سر زخاک برآرم# بگفتگوی تو خیزم بتسجوی تو باشم