حكایت - ۱
در تذكرة الاولیا می آرد كه عبدالله مبارک مروزی رحمة الله در عشر ذی الحجه بصحرا بیرون رفت و در آرزوی حج میسوخت گفت اگر آنجا نَیَمْ باری اعمال ایشان بجای آرم كه هر كس متابعت ایشان كند در اعمال یعنی ناخن نچیند و موی لب باز نكند او را از ثواب حاجیان نصیب بود درانحال ناگاه پیره زنی برسید عصا به بسته و عصای در دست گرفته گفت ای عبدالله آرزوی حج داری مرا از برای تو فرستاده اند با من همراه باش تا ترا بعرفات رسانم عبدالله میگوید با خود گفتم سه روز مانده است مرا چون رساند پیره زن گفت ای عبدالله تو اندیشه مدار كسی كه سنت نماز بامداد بسنجاب گذارده باشد و فریضه بر لب جیحون و آفتاب برآمدن را بمرو آمده باشد با وی همراهی توان كرد گفتم بسم الله الرحمن الرحیم و قدم در راه نهادیم بر چند آب عظیم گذشتیم كه جز بكشتی نتوان گذشت بهر آب كه رسیدی مرا گفتی چشم پیش كن چشم پیش كردی چون بكشادمی خود را ازان طرف آب دیدمی مرا بعرفات رسانید چون از حج فارغ شدیم و طواف وداع آوردیم مرا گفت ای عبدالله مرا اینجا پسریست و چندگاه است تا بریاضت و عبادت در غاری بسر میكند بیا تا او را به بینیم آنجا رفتیم جوانی دیدم رنگ زرد و ضعیف گشته و نور از روی وی میتابد مادر را بدید در قدم وی افتاد و روی بر كف پای مادر مالید