Untitled Document

در بیان آنكه كفر و ایمان با یكدیگر جمع نمیشود - ۴

حكایت در تذكرة الاولیا می آرد كه امام سفیان ثوری طیب الله روحه بیمار شد بیماری آخر خلیفه روزگار طبیب نصرانی پیش وی فرستاد تا علاج وی كند اصحاب گفتند یا امام مسلمانان قاروره تو بر طبیب عرض كنیم سفیان گفت از دوست بدشمن گله كردن شرط بندگی نباشد پنهان از وی قاروره او بر طبیب عرض كردند طبیب در انجا نظر كرد گفت این قاروره مر ویست كه از خوف حق جگر وی خون گشته و از مثانه وی بیرون می آید این نمیتواند بود مگر از سفیان ثوری باثابت بنانی و دینی كه در وی چنین مردان باشند آن دین جز حق نباشد درحال كلمه شهادت بگفت و مسلمان شد خبر بخلیفه رسید بگریست گفت من پنداشتم كه طبیب نزد بیمار فرستادم ندانستم كه بیمار نزد طبیب فرستادم حكایت در بحر الفواید می آرد كه سفیان ثوری طیب الله روحه هنوز جوان بود كه پشت وی كور شده بود از وی سوال كردند ازانحال گفت سه استاد را شاگردی كردم در علم هر یک علامه روزگار خود بودند و در وقت مردن هر سه استاد بی ایمان از دنیا بیرون رفتند من آنحال مشاهده كردم از هیبت پشت من باز شكست اما در زادالمقوین می آرد كه سفیان گفت مدت پنجاه و پنج سال استادی را شاگردی كردم كه هرگز از وی ترک ادبی ندیدم در اسلام وقتی كه از دنیا سفر میكرد بر سر بالین وی بودم چشم بكشاد و گفت: ای سفیان میبینی كه با ما چه میرود گفتم ای استاد بزرگوار كیف تجد الامر حال خود چگونه مییابی گفت ما را میرانند از درگاه و نمیپذیرند كه رو كه ما را نمیشائی بعد ازان مصحفی طلب كرد و دست بر مصحف نهاد و گفت شما گواه باشید كه او ازین مصحف و ازانچه درین مصحف است بیزار شد و دین جهودی اختیار كرد این بگفت و جان بداد