شناختن حقیقت دل
بدانكه معرفت حقیقت دل حاصل نیاید تا آنگاه كه هستی وی بشناسی، پس حقیقت وی بشناسی كه چه چیز است، پس لشكر ویرا بشناسی، پس علاقت وی با این لشكر بشناسی پس صفت وی بشناسی كه معرفت حق تعالی ویرا چون حاصل شود، و بسعادت خویش چون رسد، و بدین هر یک اشارتی كرده آید. اما هستی وی ظاهرست: كه آدمی را در هستی خویش هیچ شک نیست، و هستی وی نه بدین كالبد ظاهر است، كه مرده را همین باشد، و جان نباشد! و ما بدین دل حقیقت روح همیخواهیم، و چون این روح نباشد تن مرداری باشد. و اگر كسی چشم فراپیش كند و كالبد خویش را فراموش كند، و آسمان و زمین و هرچه آنرا بچشم بتوان دید فراموش كند، هستی خویش بضرورت میشناسد، و از خویشتن با خبر بود، اگرچه از كالبد و از زمین و آسمان و هرچه در ویست بی خبر بود. و چون كسی اندرین نیک تامل كند، چیزی از حقیقت آخرت بشناسد و بداند كه روا بود كه كالبد از وی بازستانند و وی برجای باشد و نیست نشده باشد.
در شناختن نفس خویش - ۱
بدانكه كلید معرفت خدای عزوجل معرفت نفس خویش است، و برای این گفته اند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» [هر كه خود را شناخت، پروردگار خویش را میشناسد]. و نیز برای اینستكه گفت ایزد سبحانه وتعالی:«سنریهم آیاتنا فی الافاق وفی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق» گفت نشانهاء خود در عالم و در نفوس ایشان بایشان نمائیم، تا حقیقت حق ایشانرا پیدا شود. در جمله هیچ چیز بتو از تو نزدیكتر نیست، چون خود را نشناسی دیگری را چون شناسی؟ و همانا كه گویی من خویشتن را همی شناسم و غلط میكنی! كه چنین شناختن كلید معرفت حق را نشاید،