Untitled Document

در ثواب و فضیلت قربان كردن - ۲

شعر بر امید وصل تو من جان خود قربان كنم# جان چه باشد نزد تو تا من حدیث جان كنم# صد چنین جان در ره عشقت فدای نام تو# ترک جان گفتم حدیث از وصلت جانان كنم# مور عورم در جهانم نیست یكپای ملخ# من كه باشم تا سلیمان ترا مهمان كنم#

رباعی دردی كه زهجر اوست درمان نبود# راهی كه بكوی اوست پایان نبود# فتوی دادست عشق كاندر ره دوست# قربانی عاشقان بجز جان نبود# حكایت در زادالمقوین می آرد كه یكی از بزرگان سلف عادت داشتی كه بهای گوسفندی صدقه دادی بدرویشان و گفتی چون قربانی بر من واجب نیست حیوانی را چه بیجان كنم بخواب دید كه قیامت قایم آمده است و مردمان بر بارگیرها سوار می شوند و ملایكه ایشان را به بهشت می برند و او پیاده مانده ازانحال سوال كرد گفتند این مركبها قربانیهاست كه در دنیا كرده اند گفت من نیز بهای قربانی صدقه داده ام گفتند تو ندانی كه بها دادن با قربانی كردن برابر نبود قربانی می باید كرد آن بزرگ تا زنده بود دیگر قربانی میكرد پس چون قربان را این همه فائدهاست باید كه این عبادت را از دست باز نداری خلیل خدا صلوات الرحمٰن علیه در راه رضای حق از سر فرزند برخواست تو باری از سر گوسفند برخیز الهٰی ما همه را توفیق این خیر و سایر خیرات ارزانی دار.