Untitled Document

ذكر امیرالمومنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه - ۲

چون یک چند برآمد و ساریه ازان سفر مراجعت كرد گفت كه روز جمعه با كافران محاربه میكردیم از وقت صبح تا وقت نماز جمعه ناگاه شنیدیم كه منادی ندا میكند كه یا ساریة الجبل پشت بكوه باز نهادیم و چندان محاربه كردیم كه بسیاری از ایشان كشته شدند و دیگران بگریختند چون آنان كه بر عمر رضی الله عنه طعن جنون زده بودند این سخن را شنیدند گفتند بگذارید ویرا كه از برای این كار ساخته شده است و گویند كه این سخن را در همان روز با امیرالمومنین علی رضی الله عنه گفتند فرمود كه وی هیچ كاری نكند و سخنی نگوید كه از عهده آن بیرون نتواند آمد.

و ازانجمله آنست كه جیشی بیكی از بلاد بعیده فرستاده بود روزی در مدینه آواز برداشت كه یا لبیكاه یا لبیكاه و هیچكس ندانست كه آن چیست تا بآن وقت كه آن جیشی بمدینه مراجعت نمود و صاحب جیش فتحهائی را كه خدای تعالی توفیق آنش داده بود تعداد میكرد امیرالمومنین عمر رضی الله عنه گفت اینها را بگذار حال آن مرد كه ویرا بزجر در آب فرستادی چه شد گفت والله یا امیرالمومنین كه من بوی شری نخواستم بآبی رسیدم كه غوری آنرا نمیدانستم تا ازانجا بگذرم ویرا برهنه ساختم و در آب فرستادم هوا خشک بود در وی سرایت كرد و فریاد برداشت كه وا عمراه و بعد ازان از شدت سرما هلاک شد چون مردمان آنرا شنیدند دانستند كه لبّیک وی در جواب ندای آن مظلوم بوده است بعد ازان صاحب جیش را گفت اگر نه آن بودی كه این بعد از من دستوری بماندی هر آینه گردن ترا بزدمی برو و دیت ویرا باهل وی رسان و چنان مكن كه دیگر ترا به بینم پس گفت كشتن مسلمانی پیش من بزرگتر است از هلاک بسیاری.