در ثواب نفقات و صدقات - ۳
قطعه هر كسی لاف محبت میزند# هیچ یک در عاشقی صادق نه اند# مدعی عشق بسیارند لیک# چون به بینی بیشتر عاشق نه اند# حكایت نقل ست كه خواجه را بست هزار درم قرض برآمده بود و در دست چیزی نمانده روزی وام خواه تقاضای درشت كرد و سخنان سخت گفت خواجه از وی بگریخت بخانه میامد دل تنگ و ملول همسایه جهودی داشت پرسید از وی كه چرا دلتنگی نخواست كه قصه با دشمن دین بگوید جهود گفت بحق دین تو كه مسلمانی ست بگوئی تا چه حال داری خواجه قصه حال باز گفت لحظهء توقف كن بخانه درآمد و بست هزار درم برآورد بخواجه داد و گفت هر چند در دین بیگانه ایم اما در ظاهر همسایه ایم زشت باشد كه مرا زر بود در خانه و تو در رنج وام مانده باشی خواجه آن درمها را برداشت و بنزدیک وامخواه آورد آن مرد حیران بماند و گفت این زر از كجا آوردهء خواجه گفت همسایه جهود دارم وی داده است عزیم نیز مرد مسلمان بود گفت لحظه توقف كن در خانه درآمد و قباله زر بیرون آورد و بخواجه داد گفت بگیر قباله خود را كه این دَین را از ذمه تو ساقط كردم تا در راه حق كمتر از جهودی نباشم چون شب درآمد وامخواه مسلمان كه قباله باز داده بود در خواب دید كه قیامت شده و مردمان نامهای خود میخوانند فرمان رسید كه او را به بهشت برند گفت چگونه است كه دیگران را نامه خواندن میفرمایند و مرا نامه خواندن نفرمودند فرشتگان گفتند حق تعالـٰی میفرماید كه تو با لئیمی خود قباله باز میدهی از كریمی ما نسزد كه ما ترا نامه خواندن فرمائیم ای بنده بفضل ما به بهشت رو الهی بحرمت نیكوكاران خود حساب قیامت بر ما آسان گردان و همه را به بهشت عنبر سرشت برسان آمین یا رب العالمین.