توئی تو نه بدین قالبست - ۱
پس بدانكه اگر كسی را دست و پای مفلوج شود، وی برجای خویش باشد، زیرا كه «وی» نه دست و پایست، كه دست و پای وی آلت ویست. و وی مستعمل آنست. و چنانكه حقیقت: «توئی، تو» نه دست و پایست، همچنین نه پشت و شكم و سرست، و نه این قالب تو است: اگر همه مفلوج شود، روا باشد كه برجای باشی. و معنی مرگ آنست كه همه تن مفلوج شود، كه معنی مفلوجی دست آنست كه طاعت تو ندارد، كه اگر طاعت میداشت، بصفتی میداشت كه آنرا «قدرت» گویند، و آن صفت نوری بود كه از چراغ روح حیوانی بوی میرسید: چون در عروق، كه مسالک [راهها] آن روح است، سدهٔ افتاد، قدرت از وی بشد، و طاعت متعذر شد. همچنین جملهٔ قالب، همه طاعت تو كه می دارد، هم بواسطهٔ روح حیوانی می دارد، پس چون مزاج وی تباه شود، و طاعت ندارد، آنرا «مرگ» گویند، و تو بر جای خویش باشی، اگرچه طاعت پذیر برجای خویش نیست. و حقیقت توئی تو این قالب چون باشد؟، و اگر اندیشه كنی، دانی كه این اجزاء تو نه آن اجزاست كه در كودكی بوده است، كه آن همه ببخار متحلل [تحلیل رفته – از بین رفته] شده است، و از غذا بدل آن باز آمده، پس: قالب همان نیست؛ و تو همانی. پس، توئی تو، نه بدین قالبست؛ قالب اگر تباه شود، گو تباه شو! تو همچنان زندهٔ بذات خویش.
اما اوصاف تو دو قسم است: یكی بمشاركت قالب، چون گرسنگی و تشنگی و خواب، كه این بی معده و بی جسم راست نیاید، این بمرگ باطل شود؛ و یكی آنكه قالب را در آن شركتی نبود، چون معرفت حق -تعالی- و جمال حضرت وی، و شادی بدان: این صفت ذات توست، با تو بماند، و معنی «الباقیات الصالحات» این بود و اگر بدل این، جهل بود بخدای عز وجل، این نیز صفت ذات تو است، بماند: و آن نابینایی روح بود، و تخم شقاوت تو بود: «و من كان فی هذه اعمی، فهو فی الاخرق اعمی و اضل سبیلا [هركه در این دنیا نابینا باشد، در آن دنیا نیز نابینا و گمراهتر است]» پس بهیچ حال، تو حقیقت مرگ ندانی، تا این دو روح بنشناسی، و فرق میان ایشان و تعلق بیكدیگر.