در هستی و یگانگی خداوند تعالی - ۳
همچنان كردند چون خواجه درآمد و بنشست خلیفه سوال كرد كه خواجه چرا دیر آمدی خواجه گفت بلب دجله رفتم كه طهارت كنم عجبی دیدم بنظاره آن دیر ماندم گفت چه دیدی گفت دیدم كه درختی از زمین برآمد و بی آنكه كسی او را ببریدی بیفتاد و در زمان تختها شد و در یكدیگر بسته شد و بی درودگری كشتی شد و بی ملاح بر روی آب روان شد بدین نظاره دیر ماندم دهری این سخن بشنید گفت این پیر هزیان گوی آمده كه با ما مناظره كند این دیوانه است مناظره را نشاید خواجه گفت هذیان گوی و دیوانه چرایم گفت زیرا كه محال میگوئی هرگز درخت خود برآید و خود افتد و تخته شود و در یكدیگر بسته شود و كشتی شود و بی ملاح در آب روان شد خواجه گفت بس ای ناجوان مرد وقتی كه در یک كشتی این محال آمد كه بی صانع در آب روان نشود عالمی بدین آراستگی چگونه بی صانع تواند و این آسمان بدین مرتفعی و این زمین بدین محكمی و این چندین هزار صورت بدین زیبائی بخود چون موجود شوند و ایشانرا هیچ صانعی نباشد كسی كه عالم را بی صانع گوید هزیان گوی و دیوانه او باشد دهری متحیر شد لحظه دراندیشید پس سر برآورد و گفت برخود مكابره نتوان كرد انگشت برآورد و گفت لا اله الا الله محمد رسول الله و مسلمان شد و خواجه این سخن را از برای الزام حجت گفت نه آنكه او را اراده كذب بوده باشد و بعضی گفته اند از امام غزالی رحمة الله علیه مثل این مرویست پس چون هستی خداوند جل جلاله بدلیل عقلی و نقلی ثابت شد بدانی و باور داری كه خداوند یكی ست نه چنانكه مغان گفتند دو است اهرمن و یزدان و نه چنانكه ترسایان گفتند ثالث ثلاثه