Untitled Document

حقیقت توحید كه بنای توكل بر وی است - ۲

 و این توحید اگرچه بدرجه بزرگست ولكن در وی خلق را می بیند و خالق را میبیند و می داند، پس درین بسیار كثرت هست، تا دو می بیند در تفرقه باشد و جمع نبود؛ و كمال توحید درجهٔ چهارمست كه جز یكی را نبیند و همه را خود یكی بیند و یكی شناسد و تفرقه را بدین هیچ راز نبود، و این را صوفیان فنا گویند در توحید، چنانكه حسین حلاج، خواص را دید كه در بیابان میگردید، گفت: چه میكنی؟ گفت: قدم خویش در توكل درست میكنم، گفت: همه عمر در آبادانی باطن بگذاشتی، پس در توحید كی رسی؟

پس این چهار مقامست: اول توحید منافق است، و آن پوست پوست است، چنانكه پوست بیرون گوَز اگر بخوری ناخوش بود، و اگر در باطن وی نگری زشت بود اگرچه ظاهرش سبز بود؛ و اگر بسوزی دود كند و آتش بكشد، و اگر در خانه بنهی بكار نیاید و جایگاه تنگ دارد، و هیچ كار را نشاید مگر آنكه روزی چند بگذارد تا پوست درونی را تازه میدارد و از آفت نگاه می دارد: توفیق منافق نیز هیچ كار را نشاید مگر آنكه پوست ویرا نگاه میدارد از شمشیر، و پوست وی كالبد وی است و بدین سبب از شمشیر خلاص یافت، و اما چون كالبد بشد و جان بماند آن توحید هیچ سود ندارد، و چنانكه پوست درونی گو زسوختن را شاید و آنرا شاید كه بر مغز بگذارند تا مغز همیشه در خانهٔ وی باشد و تباه نشود، ولكن در جنب مغز مختصر بود، توحید عامی و متكلم نیز آنرا شاید كه مغز ویرا- و آن جان ویست- از آتش دوزخ نگاه میدارد، ولكن اگر چه این كار بكند از لطافت مغز و روغن خالی باشد؛