Untitled Document

شرف دل از روی قدرت - ۱

نمودگاری [نمونه و مثال] از شرف گوهر آدمی كه آنرا دل گویند- در راه معرفت بشناختی اكنون بدانكه از روی قدرت ویرا نیز شرفی است، كه آنهم از خاصیت ملایكه است، و حیوانات دیگر را آن نباشد: و آن آنست كه همچنانكه عالم اجسام مسخرست ملایكه را، تا بدستوری ایزد تعالی، چون صواب بینند، و خلق را بدان محتاج بینند، باران آورند بوقت بهار، و باد انگیزند، و حیوانات را در رحم و نبات را در زمین صورت كنند و بیارایند، و بهر جنسی ازین كارها گروهی از ملایكه موكل اند، دل آدمی نیز كه از جنس گوهر ملایكه است، ویرا نیز قدرتی داده اند، تا بعضی از اجسام عالم مسخر ویند. و عالم خاص هر كسی تن ویست، و تن مسخر دلست، كه معلوم است كه دل در انگشت نیست، و علم و ارادت در انگشت نیست و چون دل بفرماید انگشت بجنبد؛ و چون در دل صورت خشم پدید آید، عرق از هفت اندام گشاده شود: و این چون بارانست، و چون صورت شهوت در دل پدید آید، آید، بادی پدید آید، و بجانب آلت شهوت شود، وچون اندیشهٔ طعام خوردن كند، آن قوتی كه در زیر زبانست بخدمت برخیزد، و آب ریختن گیرد، تا طعام را تر كند، چنانكه بتوان خورد. و این پوشیده نیست كه تصرف دل در تن روانست، و تن مسخر دلست، و لكن بباید دانست كه روا بود كه بعضی از دلها شریفتر و قویتر بود، و بجواهر ملایكه ماننده تر بود، كه اجسام دیگر بیرون تن وی مطیع وی گردد: تا هیبت وی مثلا بر شیری افتد، شیر مطیع و زبون وی گردد، و همت در بیماری بندد بهتر شود، و وهم بر تن درستی افكند بیمار شود، و اندیشه در كسی افكند تا بنزدیک وی آید، حركتی در باطن آنكس پدیدار آید، و همت در آن بندد كه باران آید، بیاید. اینهمه ممكن است ببرهان عقلی، و معلوم است بتجربت. و آنكه او را چشم زدگی گویند و سحر گویند، هم ازین بابست،