نصایح و مناجات پیر طریقت شیخ بزرگوار «خواجه عبدالله انصاری»
ابو معشر بلخی گوید (رحمة الله علیه) كه بر من شش چیز واجب است، دو بزبان دو بر دل دو بر تن، آنچه بزبان است ذكر خدا و سخن به نیكو و آنچه بر دل است بزرگ داشتن امر خدا و شفقت بر خلق و آنچه بر تن است طاعت خدا و رنج خود از خلق برداشتن.
الٰهی از هیچ همه چیز توانی و هیچ چیز نمانی هر كه گوید تو چنین و چنانی تو آفرینندهٔ این و آنی،
الٰهی ضعیفم خواندی و چنین است هر چه از من آید در خور اینست، اگر با خدا ناز داری پیرانرا نیاز آری زهد و زاری از بهر مرداری و آنگاه تو كیستی بگو باری، انكار مكن كه انكار شوم است انكار كننده ازین دولت محروم است، سر فرود آر تا بهر دری در گریزی همت بلند دار تا بهر خسیس نیامیزی، خوش خوی باش تا بهر دلی بیاویزی. طاعت رها مكن چون كردی با بها مكن، سخن با تو میگوید من ترجمانم تیر قهر بر جان تو او میزند من كمانم، اگر جان ما در سر این كار شود شاید كه ما را این كار جان میفرماید.
الٰهی اگر تو خواهی همه آن كنی كه خواهی چون همه آن كنی كه خواهی پس ازین مفلس بیچاره چه خواهی، دوستی را آن شاید كه در وقت خشم بر تو بخشاید، اگر درآیی در باز است و اگر نیایی حق بی نیاز است. محبت در زد و محنت آواز داد دست در عشق زدم هر چه بادا باد. خوش چیز است عالم نیستی هر كجا كه بیستی كسی نگوید كه كیستی، دفع تقدیر ترا توان ندارم عذر تقصیر بر خود را زبان ندارم، چون درمانی فراریٔ تنی چون كارت برآید عاصیٔ منی.