در ترک اخلاق بد - ۲
حكایت وهب بن منبه میگوید در كتب پیشینه چنان خوانده ام كه عابدی هشتاد سال خدای را عبادت كرد كه دران مدت یک گناه نكرد و در هر هفته یک بار روزه كشادی وقتی از خداوند تعالٰی حاجتی خواست حاجت وی قضا نشد روی به نفس كرد و گفت ای نفس خسیس ترا برین درگاه هیچ قدری و آبروی نبوده است و من چنان پنداشتم كه ترا قدری بوده درحال فرشته بیامد و گفت ای بندهٔ خدای این یک ساعت كه خود را نكوهش كردی بنزد حق تعالٰی فاضلترست ازان هشتاد ساله عبادت كه كردی پس معلوم شد كه برین درگاه شكستگی و نیازمندی را قدر تمام ست چه جائ رعنائی و سودای خام ست در مشارق می آید بروایت عبدالله بن مسعود رضی الله عنه از رسول علیه السلام كه فرمود در نیاید در بهشت كسیكه در دل وی مقدار یک ذره كبر بود مردی گفت یا رسول الله صلی الله علیه وسلم مرد دوست میدارد كه جامهٔ وی نیكو باشد و نعل وی نیكو باشد رسول علیه السلام فرمود ان الله جمیل یحب الجمال الكبر بطراء لحق وغمط الناس بدرستیكه خداوند جمیل ست دوست میدارد جمال را كبر گردن كشی است با حق و خوار داشت با مردمان یعنی بنظر حقارت به بندگان حق نگریستن
رباعی
گر آفتاب ملكی و گر سایهٔ الٰه # در هیچكس بچشم حقارت مكن نگاه #
دل را باه صبح صفا ده كه گفته اند # آئینهٔ دل ست كه روشن شود باه #
ابوالهاشم صوفی رحمه الله كه اول كسی را كه درین امت صوفی گفتند وی بود میگوید كوه را بسوزن كندن و از پای درآوردن آسان ترست كبر از دل بیرون كردن